آزاده
15275540_232272537207638_1633224566287368192_n

تنها دختری که عاشقش بودم،لپ های گلی داشت. اما هیچ‌گاه مثل آن روز،سرخیِ گونه‌هایش را ندیده بودم. آن روزی که امتحان میان‌ترم فارماکولوژی داشتیم و باید به گوسفندها قرص می‌دادیم.از قبل، گله کوچکی را آورده بودند و رها کرده بودند میان علف‌های سبز و یک‌دست مرتعِ کنار جنگل. استاد داشت بچه ها را توی گروه ادامه مطلب…

مرتضا احساساتی ترین آدم دنیاست
15276700_1727202030931017_2535020578637611008_n

عمو مجید دستم را گرفت و نشاندم جلوی قرآن باز. میله میکروفون را خم کرد تا نزدیک صورتم. یک نگاه به جمعیت سیاه‌پوش انداختم که کنار دیوارها و ستون ها و وسط سالن مسجد، شانه به شانه هم نشسته بودند. تندی، یک بیسم الله عبدالباسطی گفتم. همه گفتند: الله. یک لحظه، بابا محسن را دیدم ادامه مطلب…

من آدم خوشبختی می شوم
15056606_1610113869284491_4080866534958825472_n

بعد از سربازی، به هر کسی که می‌شد، برای کار رو انداختم. دایی حسین گفت می تواند از آن یکی دایی -که مدیر یکی از کارخانه های شیر است – وقت ملاقات بگیرد. خودش آنجا راننده کامیون بود. تا آن روزی که نوبت ما رسید، داشتم به تبلیغ‌های تلویزیونی، مدیریتم در یکی از سالن‌ها و ادامه مطلب…

شوخی
14677233_923686577764528_5448911208981725184_n

روی تخت که دراز می‌کشیدم، حواسم به تلفنِ توی راهرو بود که مرتب زنگ می‌خورد. هر بار یکی از بچه‌ها را صدا می‌کردند، اما در همه این سال‌ها هیچ‌کس به من زنگ نزده بود. دوباره صدای زنگِ تلفن آمد. یکی گوشی را برداشت و بعد داد زد: «برزگر. برزگر!» تا جلوی تلفن دویدم. صدای دخترانه‌ای ادامه مطلب…

مبارزه
14719223_184342878690828_5800678226049105920_n

همیشه اولین مشت، اولین ضربه به ران و اولین برخوردِ بینی به تشکِ سفت درد دارد. درد دارد، اما ترست را از جنگیدن می‌ریزد. می‌فهمی که آن هیولای ابرو گره گرده ]که تند و تند رقص پا می‌کند و مشت و لگد پرتاب می کند سمتت[ یکیست مثل خودت. ان وقت است که می‌توانی از ادامه مطلب…

این دومین باری‌ست که خواب مردن می بینم
14733587_660515367463631_2657081539145236480_n

این دومین باری است که خواب مردن می‌بینم. بار اول، پشت سر تشییع کننده‌ها راه می‌رفتم و برای جوانی‌ام غصه می‌خوردم. می‌دیدم که بابا و مامان مهری و علی و آقاجون و مامان‌بزرگ چطور پشت جنازه ام گریه می‌کنند و لااله الا الله می‌گویند. از یک جایی صدای سخنرانی می‌شنیدم که می‌گفت: «وقتی گناهکارها می‌میرند، ادامه مطلب…

داستان اولین عشق
14624435_283108058756329_375509347171565568_n

با هم‌دیگر که آشنا شدیم، خواستم برگه‌ای در آورند. روی تخته نوشتم: «اولین دختر/ پسری که عاشقش شدم…» گفتم یک ربع فرصت دارید داستانی از اولین عشق‌تان بنویسید. خودم به صندلی تکیه زدم و تماشایشان کردم. خیره ماندم به آدم‌هایی که حالا در جایی از مغزشان، دنبال تصویرهایی می‌گشتند از نخستین باری که دلشان لرزیده ادامه مطلب…

مدح عشق
14730635_1814552672100753_52076839241252864_n

میان پیام‌های رسیده، سوالات فراوانی پرسیده می‌شود که چرا من هیچ‌گاه در خصوص اتفاقات روز نمی‌نویسم. چرا چیزی از نامه فروغ نمی‌گویم، در مورد باب دیلن و نوبل اظهار نظر نمی‌کنم یا حتا به‌عنوان کسی که سال‌ها کلاس های قرآن می‌رفته، موضع قاطعی در خصوص جریانات اخیر ندارم. بارها خواسته‌اند نسبت به مطالب گروه‌های روشنفکری ادامه مطلب…

یتیم
14726326_958145234313022_4897761210054737920_n

اینکه بعد از مرگ مامان پروانه فهمیدم که دیگر باید خودم، خودم را بشورم؛ با اینکه بعد از مرگ بابا درک کردم که سنگ قبر پدری مهربان و دلسوز متری چند ضجه است؛ با اینکه بعد از مرگ مامان بزرگ متوجه شدم که دیگر کسی خبر جوجه موجه ام را نمی‌گیرد، اما من، درست آن ادامه مطلب…

بغض عاشورایی
14499005_1827528490794054_1263357487587786752_n

بغض عاشورای ما پدر مرده ها، آن جایی باران شور می شود که علی اکبرِ تشنه و خسته و دلتنگ و دل شکسته، بر می گردد سمت خیمه ها. چشم می اندازد به جستجوی پدرش. می بیند که هست. می بیند که هست. . بهانه می کند برای بوسیدن لب هاش. بهانه می کند برای ادامه مطلب…