اردیبهشت ۶, ۱۳۹۴

تست داستان

تست داستان


یدگاه در on “تست داستان
  1. عاطفه گفت:

    غذا میپُخـتم،
    قرمه سبزیِ محبوبش را؛
    کنارِ من،
    مشغولِ آماده کردنِ سالادِ فصل بود…!
    آنقدََر با دقت مشغول ریز کردنِ کاهو ها بود
    که انگاری،
    دارد معادله ای چند مجهولی حل میکند 🙂
    برنج را آب کشی کردم،
    بخورَش صورتم را گرم میکرد…
    در آغوشی فرورفتم
    بینی اش؛
    عطرِموهایِ موّاجـم را بلعید…
    خندیدم،
    قلقلکم آمـد
    شانه یِ سمتِ راستم را بی اراده به بالا
    بردم،
    تا مثلا از شدّتِ#خنداندَنَش
    بکاهم…
    نفسِ عمیـق میکشید و بیشتر موهایم را
    میرَقصانـد!
    ناله یِ شوق آمدم که:
    _اِاِاِ،نکن…!
    هیسی گفت و مرا به سمت میز غذا خوری کِشاند
    برنج را گذاشتم و همراهش رفتم،
    خنده کنان گفتم:
    _ها؟! چیه؟! 🙂
    نشستم ، عمیق و براق نگاهم کرد:
    _میدونی زیبا ترین هدیه ی عُمرم چیه؟!
    چشمهایم را دُرُشت کرده گفتم:
    _چیه؟! (با آنکه جوابش را میدانستم)
    دستانم را آرام نوازش کرد:
    _تو…زیباترینش تویی و اون#کوچولو
    و دستش را نوازش وار به شکمم کشید…
    چقدر زیبا میخندید
    ارام خم شدُ بوسه ایی به رویِ شکَمم کاشت،
    هویج ها،کاهو ها وحتی دیگِ برنج شاهدِ
    عشقِ پدر پسریِ شان بودند…
    بویِ سبزی ها و پیاز های درحال پخت
    مشامِ کُلِ ساختمان را پُـر کرده بود!
    دستی به موهایم کشید وبا شیطنت گفت:
    _محمدحامیِ بابا چطوره؟!
    پوفی کشیدم،باز همان بحثِ همیشگی!
    _حامی هم حالش خوبه و لبخندی حرص درار زدم!
    بانیم خندی باز گفت:
    مُحمد حامی!
    تا آمدم کُولی بازی در بیاورم و طبق روالِ همیشگی
    بحث را به نفعِ خود پایانی کُنم،
    صدایِ خشم زده ی دیگِ برنج نشان از عصبانیتِ
    برنج هایِ ته دیگ می داد،
    هول زده برخاستم و صدای خنده ش گوشم را
    اخماند!
    _غذاپُختنِ مردمُ ببین
    کُری میخاند!
    همچنان پُشت به او رو به اجاق غر غر میکردم
    که:
    _هاهااا…به این امید باش ک اسمِ پسرم و با اسمِ خودت یکی کنی محمد خان! اسمِ بچه م باید حرفِ اولِ اسمِ من باشه

    مدام غر میزدم…صدای خنده ش قطع شده بود!
    سبزی هارا ریختم و دیگ برنجی را ک به زیرِ ابِ شیر برده بودم را روی اُپن گذاشتم!
    نیشخندی زدم و یکی از ابروهارا به نشانِ فتح بالا بردم:
    _کم اوردی؟!
    برگشتم و ظرفِ سالاد را برداشتم
    به سراغِ میز رفتم ک متوجهِ نبودش شدم،
    _کجا رفت؟!همین الان اینجا بود
    صندلیُ عقب کشیده ش دهن کجی میکرد!
    چاقو به دست به قتلِ ادامه ی کاهو ها رفتم و صدایش زدم:
    _مُحمد…محمد جان؟!
    سریع خودش را رساند:
    _جانم!
    حیرت زده نگاهش کردم،
    خواستم بگویم پدرت کو؟!
    که یادم امد چندسالی میشوَد که معشوقه ی
    آسمان شده است!
    صدایش آمد؛
    _مامان،دستت!
    چیزی نبود،فقط کمی خون آمده بود!

    داستانم!

  2. عرفان گفت:

    سلام خوبین عالی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *